حسناحسنا، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

تقدیم به دختر گل و بی همتایمان حسنا

تاپ سواری حسنا

قند عسل مامان و بابا دوازده اردیبهشت بود که شما 2 ماه و 15 روزت بود ، ساعت 12 شب بود و قصد خوابیدن نداشتی و طبق عادتی که داشتی فقط باید راه می بردیم اونم به حالت خاصی ، باباحسن پیشنهاد داد که بذاریمت توی تاپ ، ولی من زیاد موافق نبودم چون می گفتم اول بچه باید بتونه بشینه بعدا. ولی بابا حسن گفت اشکالی نداره هیچ اتفاقی نمی افته و راضیم کرد و بعد رفت و تاپت رو آورد و راه انداخت ،با اینکه سوار یه وسیله جدید می شدی اصلا گریه نکردی فقط اولش کج می شدی به این طرف واون طرف و دلت می خواست بند تاپ رو بخوری که یه بالشت از جلو و یه دونه از پشت برات گذاشتیم که مشکلت حل شد و خیلی خوشت اومده بود و دیگه نمی خواستی پایین بیای.   جالب بود ما می خ...
9 خرداد 1393

تاتی بردن حسناجون در دو و نیم ماهگی

جیگر گوشه ما 2 ماه و 10 روزت بود که بابا حسن شما رو تاتی برد ، البته یکی دوبار قبلا شما رو ایستاده نگه داشته بود (که البته من با این کار و تاتی بردنت مخالف بودم چون پاهای نازت زود خسته می شد و دلت می خواست بشینی)   ...
9 خرداد 1393

مکالمه تلفنی حسناجون

نفس مامان و بابا ، دو ماه و شش روزت بود که مامانی مامان طبق روال هر روز که با هم صحبت می کردیم از حال شما جویا شد ولی اینبار گفت گوشی رو بده به حسناجون با هم صحبت کنیم  دلم براش خیلی تنگ شده من گفتم مامان حسنا که متوجه نیست ولی مامانی می گفت دختر گلم چرا منو میشناسه ، حالا شما گوشی رو بذار که دیدم بلهههههههههه ... وقتی مامانی شروع به صحبت کرد و قربون صدقت میرفت بعد از اینکه مامانی رو ماشاله سریع شناختی شروع به قهقهه کردی. هزار ماشاله به این دختر باهوش عزیزم از اون روز به بعد مامانی با شما هم اگه خواب نباشی صحبت میکنن وتو هم در این حالت ها هستی ، فدات بشیم الهی         ...
9 خرداد 1393

سالگرد ازدواج مامان و بابا

حسنای عزیزمون امسال چهارمین سالگرد ازدواج مامان و بابا رو سه نفری جشن گرفتیم که شما فقط 2 ماه و پنج روزت بود من و بابا خیلی خوشحال بودیم که خداوند تو رو که یه فرشته آسمونی هستی به ما هدیه داده از خدا هزاران مرتبه ممنونیم . عزیزم امسال هم به رسم سالگرد ازدواجی که من و بابا ، هرسال با هم داشتیم  امازداده صالح(ع) رفتیم اما امسال سه تایی (عزیزم امامزاده صالح سومین امامزاده ای بود که زیارت کردی اولین امامزاده ، امامزاده محسن بن موسی الکاظم(ع)در شهریار بود که توفقط 39 روزت بود و بعدی هم به امامزاده نظرکرده (ع) در اراک رفتیم که اونجا هم 45 روزت بود) خیلی خوش گذشت برات کلی دعا کردیم به خصوص اینکه ایشاله خوشبخت بشی نفس ما .   ...
16 ارديبهشت 1393

روز مادر امسال متفاوت با سالهای قبل

حسنای عزيزمون امسال با وجود تو حس زيباي مادر شدن رو تجربه كردم.حس شيريني كه تا مادر نشدي نخواهي فهميد .اميدوارم كه بتونم لايق اسم مادر باشم و بتونم به نحو احسنت ايفاي نقش كنم.   خدايا همه مادران را در پناه خودت حفظ كن.روز همه مادرهاي مهربون مبارك و اميدوارم آرزوي مادر شدن به دل هيچكس نمونه.   خداي مهربون ازت ممنون كه اين حس زيباي مادر شدن رو به من هم دادي...                                              ...
16 ارديبهشت 1393

2 ماهگیت مبارک عزیزما

2ماهگييييييييييت مباااااااااارك. روزا مثل برق و باد ميگذره! فرشته كوچولوي ما، انگار همين ديروز بود كه زميني شدي و دل مامان و بابا رو به آسمونا بردي...   روز 28 ام فروردین نوبت واکسنت بود که من و عمه زهره و بابایی شما رو بردیم تا واکسن بزنیم گلم شما خواب بودی و دکتر هر چقدر تلاش میکرد که بیدارت کنه نمی تونست ، من بهشون گفتم من وقتی پوشکشو باز میکنم چشماش رو باز میکنه ولی باورت میشه این کار رو هم کرد اصلا چشماتو باز نکردی فقط یه خورده صدا در آوردی ، دکتر میگفت چقدر دخترت خوشخوابه  ، البته نمی دونست که شما اگه نخوای بخوابی ، ما هرکاری هم کنیم نمی خوابی ، به قول عمه سمانه دخترمون برنامه خواب و بیداریش دست خودشه ، فدات بشیم اله...
29 فروردين 1393

سیزده بدر در نهر پشته

سیزده بدرت مبارک یکی یدونه ما الهی قربونت بریم که داری سبزه گره میزنی ، فرشته ما اینجا 44 روزته       جگرگوشه ما ، انشاله با جمع شدن هفت سین نوروزیمون، قرآنش نگهدارت، آینه اش روشنایی زندگیت، سکه اش برکت عمرت،سبزیش طراوت و شادابی دلت، ماهیش شوق ادامه زندگیت باشه ، سیزدت بدر   ...
20 فروردين 1393